تبليغاتX
با افتخار هیچم


با افتخار هیچم

ناامیدی سنگ قبر ثانیه هاست

وامید گل های خشبوی روی قبر

فرقی نمی کند

امیدواری یا ناامیدی

ثانیه ها میمیرند


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390| ساعت 21:6| توسط محمدرضابزرگ زاده|

هیچ نداشتمو

 

بازقلبم روی زمین ماند

 

زیرخروار هاخاک

 

سپس آسمان

 

من رادرآغوش کشید

 

وهنوزعشق بود

 

بعدزندگی دستش را ازروی گردنم برداشت

 

ورفت

 

مرگ ماند آرزوی درآغوش کشیدمن

 

ودرآخر

 

عشق بود

خدابود

دیگرهیچ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390| ساعت 8:5| توسط محمدرضابزرگ زاده|

من مرده ام


وامیددارم به روزی که خدا


شاید


استخوان هایم را ازلابه لای


این بندها وسطر های پوسیده بیرون کشد


ودگر بار بسازد مرا


شایداین بار


قلم چوبدستی شود


مرگ بالی و


زندگی راهی


تامن پرواز کنم


تاعرش

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390| ساعت 18:57| توسط محمدرضابزرگ زاده|

پایم راروی هرچه تاریخ است گذاشتم


پایم را روی هرچه گذشته است گذاشتم


به آینده فکر کردم


باآینده زندگی کردم


آینده بامن آمد


پابه پای من مثل سایه ام


که در یک روز ابری از پیش من رفت


ومن آنقدرتنهاشدم


که دیگرسایه ام راازدست داده ام


آری آینده آنقدرعظیم است


که سایه ام روبه روی آن سجده می کند

نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390| ساعت 17:42| توسط محمدرضابزرگ زاده|

آرام آرام برروی این سینه های سنگی قدم می زنی

 

به گل های یاس که می رسی

 

ناخداگاه دستت را درازمی کنی

 

وازدلشان عشق را بیرون می کشی

 

این سنگ هاچقدر بوی گل یاس می دهند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389| ساعت 12:4| توسط محمدرضابزرگ زاده|

سلام

 

بغضی گلویم را گرفته

 

کاش همه درک می کردند

 

ای کاش کسی پپدا می شد

 

که خدا عکسش را روی تاقچه ی قلبش بگذارد....

 

 

سال نو  مبارک

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388| ساعت 11:35| توسط محمدرضابزرگ زاده|

سلام

 

تقدیم به همه دوستای خوبم که تو این مدت بهم سر می زدن...

 

بند بندش مرا به اسارت کشیده است

 

دارم به مرگ نزدیک می شوم

 

نزدیک و نزدیک تر

 

آنقدر نزدیک می شوم

 

که زندگی را با گلوله تفنگی

 

که سالهاست

 

 هر فشنگش

 

جسمی را به خاک سپرده

 

می کشم

 

و مرگ را در آغوش می کشٍم

 

 

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388| ساعت 21:51| توسط محمدرضابزرگ زاده|

سلام

می خواهم قسمتی ازخاک باغچه ی قلبم رادر باغچه ی خالی قلبت

 

 بریزم

 

ودراین خاک عشق بکارم

 

تاتوهم مهربانی را تجربه کنی

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388| ساعت 0:9| توسط محمدرضابزرگ زاده|

سلام

من در این خلوت خاموش سکوت

اگراز یادتویادی نکنممی شکنم

تقدیم به شما عزیزان.        

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388| ساعت 22:11| توسط محمدرضابزرگ زاده|

سلام


ما زنده به آنيـــــــــم که آرام نگيريم

موجيم که آسودگــــي ما عدم ماست


تقدیم به همه ی جانبازان شیمیایی

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388| ساعت 17:2| توسط محمدرضابزرگ زاده|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت